دیوانه اوست هرآنکه دل ریشتر است

از کعبه صفای این حرم بیشتر است

اینجاست طبیبی که ندارد نوبت

هر دل که شکسته تر بود پیش تر است

دسته ها :
جمعه هشتم 8 1388

این متن آهنگ راز است به خوانندگی مازیار عصری و من خیلی این آهنگ را دوست دارم و تقدیم می کنم به عزیزترینم ،به عشقم ،به نگارم و همین جا اعلام میکنم به نگارم که دوستش دارم بینهایت ،بینهایت تا قیامت ...

خوابو از چشام بگیر مثل همیشه
بگو عمر عاشقی تموم نمیشه
منو با خودت ببر هر جا دلت خواست
دیگه چیزی نمی خوام این آخریشه این آخریشه

تو شریک دردمی تو این زمونه
تو زمونه ای که عشق رنگ خزونه
پرم از حس غریبی که می دونم
مثل بغضه شایدم بدتر از اونه

توی خلوتم ، تو بهترین صدایی
برای نفس کشیدنم هوایی
تورو می شناسه دلم، غریبه نیستی
ساده تر بگم یه حس آشنایی
تو یه تعریف زلالی مثل دریا
فرصتی برای کشف یک معما
تورو می خونم و باور می کنم من
صادقانه با منی همیشه هر جا همیشه هر جا
تو همون راز نگفتی تو سینه
منم اون که با تو دیوونه ترینه

همه جا هر جا که هستی هر جا باشی

چشمای منتظرم تورو می بینه تورو می بینه تورو می بینه

 

دسته ها : عاشقانه با تو
جمعه هشتم 8 1388
در دلم شور و هیجان عجیبی بود می خواستم فریاد بزنم ...فریاد بزنم و بگم خدایا ممنونم ... هنوز مهمون ها نیامدند ... همه چیز آماده است ... ضربان قلبم تند شده بود ... هم خوشحال بودم و هم باور کردنش برای دشوار بود که تا چند دقیقه دیگر خانواده نگارم در منزل ما خواهند بود ... مدام در اطراف خانه می چرخیدم که مبادا کاستی داشته باشد ... صدای زنگ آیفون بلند شد ...لحظه ای نفسم حبس شد ...یعنی آمدند ... سریعا به آشپزخانه رفتم و مادرم در را باز کرد و بفرما زد ... احساس می کردم ضربان قلبم با شدت بیشتری افزایش یافته ،نفس عمیقی کشیدم و گفتم الهی به امید تو ...نگارم نیز آمده بود ... همه نشسته بودند و صحبت هایی رد و بدل شد تا اینکه مادر نگارم گفت :خوب حالا این عروس خانم گل ما کجاست تا صورت ماهش را ببینیم آنقدر درخانه توصیفش را شنیدیم که برای دیدنش لحظه شماری می کردیم .اینجا بود که مادرم از من خواست چای بیاورم و من نفس عمیقی کشیدم و با آنکه قلبم به شدت می زد اما سعی کردم کاملا خونسرد رفتار کنم دوباره نفس عمیقی کشیدم و سینی چای را برداشتم و به سمت پذیرایی رفتم ابتدا کاملا مودبانه سلام و احوالل پرسی کردم سپس چای را بفرما زدم وقتی نگارم خواست چای بردارد چند دقیقه ای نگاهمان در هم گره خورد ،حس عجیبی داشتم . سپس کناری نشستم و سرم را پایین انداختم . بزرگترها حرف می زدند و من فقط گوش می کردم تا اینکه از من و نگارم خواستند تا در اتاق برویم و با هم صحبت کنیم و به قول قدیمی ها سنگهامان را واکنیم .با خجالت و شرم و حیا بلند شدیم و به اتاق دیگر رفتیم .ابتدا سرم پایین بود بعدسرم را بلند کردم و دوباره به چشمان یگدیگر خیره شدیم ،باورش خیلی سخت بود اما به حقیقت پیوسته بود نگارم کنارمن بود ،فکر آنکه قرار است زندگی ام را در کنار نگارم باشم شادی عجیبی را به سراسر وجودم هدیه داده بود . نمیدانستم چه بگویم راستش او را به درستی می شناختم او هم کلاسی دانشگاهی ام بود ،با تمام خصوصیات اخلاقی اش آشنا بودم و تمام آنها را می ستودم  او بهترین انتخاب برای من بود .بالاخره نگارم باب صحبت را باز کرد کمی حرف زدیم اما ... او نیز مرا به درستی می شناخت . تصمیماتی برای آینده گرفته بودیم که با هم در میان گذاشتیم و خلاصه با هم تفاهم کاملی داشتیم و هیچ مشکلی پیش نیامد . بعد از پایان صحبت ها پیش بقیه رفتیم و با احساس رضایت مندی از هم و لبخند باب صحبت های دیگر را برای بزرگترها باز کردیم . صحبت هایی کردند و مانیز تایید کردیم .شب خواستگاریم مصادف بود با شب تولد آقا امام رضا (ع) قرار شد فردا برویم حرم و عقد محرمیت بخوانیم تا بقیه کارها راحت تر صورت گیرد . ودر پایان خداحافظی کردند و رفتند تا فردا، اما دوباره نگاهمان به هم دوخته شد تا فردا خداحافظ.

امشب چشمانم مجالی برای خواب ندارند ... امشب دلم غوغایی است ... فردا قرار است محرم کسی شوم که بدان عشق می ورزیدم ... فردا قرار است دست در دستان کسی نهم که برایم عزیزتر از هرکسی است ... اینکه قرار است آینده ام را با نگارم باشم اینکه تا دم مرگم کنارش هستم ... قرار است فردا قلبهایمان برای همیشه مال هم باشد ...

خدایا ممنونم ... خدایا شکرت ... خدایا چطوری جبران کنم این همه لطف را ... خدایا دوستت دارم ... خدایا دوستت دارم ...خیلی ...خیلی ... خیلی ...

دسته ها : کلبه عشق
پنج شنبه هفتم 8 1388

امروز برای من روز بزرگی است قرار است بزرگترین اتفاق زندگی ام رقم بخورد بالاخره روزی را که انتظار می کشیدم آمد روزی که برای هر دختری اتفاق خواهد افتاد ... آری درست حدس زدید بحث خواستگاری و ازدواج است اما با کسی که به آن عشق می ورزیدم ؛ دیروز با من حرف زد بالاخره پدرش راضی شد و با ازدواج با غریبه مشکلی ندارد ،قرار است امروز با خانواده به خواستگاریم بیاید ... وای فکرش رابکن ...قرار نگارم  با خانواده به خواستگاریم بیاید ... وای رویاهایم دارد به حقیقت می پیوندد ... خیلی خوشحالم خیلی ...

  وقتی عزیزم این حرف را زد اول شوکه شدم و بعد اشک شوق در چشمانم نمایان شد نمی دانستم چه بگویم گفتم باشد با خانواده ام هماهنگ می کنم قدمتان روی چشم ،نگارم نیز خیلی خوشحال بود و این را از برق نگاهش می توان حدس زد ... چه کسی فکر میکرد که پدرش بالاخره رضایت دهد ... (البته ته قلبم یه حسی می گفت همه چیز درست می شود توکلت به خدا باشد ...)

خدایا ممنونم ...ممنونم ... میدانم این لطف توست ... خدایا جبران می کنم .... خداجونم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم ...

دسته ها : کلبه عشق
پنج شنبه هفتم 8 1388
X